تبلیغات
سیاه مشق های من
 
سیاه مشق های من
قلم بر صفحه میسایم تا که جان گیرند سیاه مشق های من!!!
درباره وبلاگ


سلام. عرض ادب و خوشامد خدمت شما دوست عزیزی که لطف کردید و به وبلاگ بنده سر زدید. امیدوارم که مطالب مورد توجه شما قرار گرفته باشن. خوشحال میشم با نظرات سازنده و راهنمایی های خوب خودتون من رو در نوشتن مطالب بهتر و مفید تر یاری کنید.
یا حق

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
دوشنبه 25 شهریور 1392 :: نویسنده : امیرحسین
روزها از پی هم می آیند و می گذرند و ما همچنان در سراشیبی عمر قدم میزنیم ...

گاهی فقط لازمه که دستام رو بذارم روی کیبورد و بدون اینکه فکر کنم، بدون اینکه به مانیتور نگاه کنم، بنویسم و بنویسم و بنویسم و قبل از اینکه از نوشتن اون مطلب پشیمون بشم دکمه ارسال رو بزنم. شاید اینطوری بهتر بتونم اون چیزایی که تو ذهنم در حال عبور هستند رو به نوشته تبدیل کنم.

روزهایی میان و میرن که همه مثل هم هستن. میدونم که آدم اگه امروزش با دیروزش فرق نداشته باشه در وقاع پسرفت کرده و من نمیشناسم کسی رو که پیشرفت کرده باشه. یجورایی همه تو یه سیر دورانی عجیب و غریب گیر کردیم که به طرز مسخره و تهوع آوری دوره تناوب کوتاهی داره!!!

همه مثل آدمای سردرگمی هستیم که تو یه بیابون بزرگ، بدون نقشه و وسیله راهنما رها شدن و فقط راه میرن و دور خودشون میچرخن. تنها تلاشمون واسه اینه که زنده بمونیم. هیچ کدوممون به زندگی کردن فکر نمی کنیم. به قول یکی کیفیت زندگی به عرضشه نه طولشو ما همه زندگی طویل و کم عرضی داریم که گویا قرار نیست هیچ وقت به قسمت عریضش برسه.

میدونم سه تا پاراگراف بالایی بعضا ربط کمی به هم دارن و دلیلش هم اینه که دارم فی البداهه و بدون اینکه فکر کنم هرچی میاد تو ذهنم رو مینویسم. از یه کلمه به کلمه بعدی و از یه خط به خط بعدی.

یه زمانی دننبال این بودم که نوشته های معنا دار و خوبی بنویسم ولی الان فقط دلم میخواد از حجم فکرای توی مغزم کم بشه بلکه یادم بیاد کدوم فکر مهم تره و نیاز دارم که بیشتر روش تمرکز کنم.

شاید بهتره برم یه کمی استراحت کنم....




نوع مطلب : روزانه، سخنی از دل، 
برچسب ها : بی مقدمه، بی تفکر،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 شهریور 1392 :: نویسنده : امیرحسین
خب من پارسال تو کنکور ارشد شرکت کردم. شرایط رو نتونستم جور کنم تا نتیجه دلخواهم رو به دست بیارم اما با همه مشکلاتی که بود تو نوبت شبانه دانشگاه یزد قبول شدم و قصد داشتم که برم اونجا برای ادامه تحصیل! البته یه نیم نگاهی هم به نتیجه دانشگاه آزاد داشتم. خلاصه که دانشگاه یزد اعلام کرد چهاردهم باید ثبت نام کنیم و از اونطرف دانشگاه آزاد جواباش رو پونزدهم قصد داشت که بذاره روی سایت، بنابراین به اجبار دانشگاه یزد رو ثبت نام کردم و علی الحساب یک میلیون تومان به حسابشون واریز کردم. فرداش جواب آزاد اومد و تهران علوم و تحقیقات قبول شدم.
این هفته مراجعه کردم به دانشگاه یزد برای انصراف دادن تا بتونم آزاد رو ثبت نام کنم. با همه سیر اداری اضافه ای که داره کار رو انجام دادیم. تنها مشکل باقیمونده اینه که چهارصد هزار تومن از پولم رو بهم بر نمیگردونن اونهم به خاطر یه شرایط اجباری! به هر حال من برای اینکه بتونم اون چیزی که میخوام رو داشته باشم قبول کردم که پولم رو برنگردونن اما در کل این موضوع رو یه حق کشی میدونم چون نه واحدی گذروندم اونجا و نه حتی پرونده ای تشکیل دادم.




نوع مطلب : روزانه، دانشجویی، اجتماعی، 
برچسب ها : ارشد، دانشگاه یزد، شبانه، دانشگاه آزاد، علوم و تحقیقات تهران،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 تیر 1392 :: نویسنده : امیرحسین
1- یکی از مهمترین دلایلی که این روزها تعداد خیلی زیادی کلاهبردار داریم تو مملکتمون واسه اینه که افراد عادی، اگر نگیم به کلی، نود درصدشون با قانون غریبه هستن و اصلا از قوانین مملکت چیزی نمیدونن. یک دلیل دیگه ای هم که هست اینه که وقتی یه نفر میخواد سر در بیاره از قانون ها، باید بره و تو هر مورد به صورت میدانی اطلاعات کسب کنه که با توجه به سیستم عجیب و غریب اداری مملکت نود درصد این افراد تو نیمه راه بیخیال میشن کلا!!!

2- امروز برای انجام یه کار ثبتی رفتیم اداره ثبت اسناد تو خیابون شیخ هادی تهران. اونجا بهمون گفتن این کار تو این شعبه انجام نمیشه و از روی بوردی که پایین نصبه آدرس شعبه صادقیه رو بردارید و برید اونجا. القصه ما رفتیم شعبه فلکه دوم صادقیه که اونجا آدرسش رو زده بودن. تو اون شعبه هم گفتن اینجا نیست باید برید فلکه اول صادقیه و به معاونت اجرا مراجعه کنید. رفتیم فلکه اول صادقیه. اونجا گفتن اشتباه راهنماییتون کردن باید برید خیابون ولیعصر، بالاتر از میدون، اداره اول و پنجم. سرتون رو درد نیارم رفتیم میدون ولیعصر همون اداره ای که گفته بودن. اونجا کارشناسش بهمون گفت شما واسه این کارتون اصلا نباید میومدید اداره ثبت اسناد!!!!! باید میرفتید نزدیکترین دفترخونه به محل ملکتون!!!
این روندی که گفتم چیزی حدود سه ساعت و نیم طول کشید که البته اگر ماشینمون نبود و طرح روزانه ترافیک نخریده بودیم، کمتر از پنج یا شش ساعت طول نمیکشید. حالا شما فرض بفرمایید که برای هر قانونی قرار باشه اینطوری وقت تلف بشه و سرگردونی پیش بیاد. مشخصا کسی که دنبال این کار میره وسط راه کم میاره و بیخیال میشه.

پ.ن 1: این سیر سه ساعت و نیمه امروز ما میتونست به 5 دقیقه کاهش پیدا کنه اگر همون اول درست راهنمایی میشدیم.
پ.ن 2: ما قبل از اینکه مراجعه کنیم کتاب قانون مالک و مستاجر رو مطالعه کرده بودیم و بر اساس اون کتاب و سیر قانونی نوشته شده توش اقدام کرده بودیم.
پ.ن 3: حتی اگر قوانین هم درست نوشته بشن باز مجریانمون روندش رو مشکل دار میکنن. نمونه اش همین مثال امروز ما که قانون میگه اداره ثبت اسناد باید نامه بده تا محضرخونه اون کار رو انجام بده ولی اداره ثبت اسناد میگه به ما ربطی نداره!!!
پ.ن 4: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل




نوع مطلب : روزانه، اجتماعی، سیاسی، 
برچسب ها : ثبت اسناد، مالک، مستاجر، قانون، ادارات، سردرگمی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 تیر 1392 :: نویسنده : امیرحسین
وقتی بعد از مدت زیادی میای تو وبلاگت قبل از هرچیزی باید یه دستمال برداری به سر و گوشش بکشی، گردگیری کنی ازش. بعد که مطمئن شدی کاملا گرد و غبار اون مدت غیبتت پاک شده، بشینی پای دستگاه و
 بنویسی و بنویسی و بنویسی!!!




نوع مطلب : روزانه، 
برچسب ها : گردگیری، غبار،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 دی 1391 :: نویسنده : امیرحسین



وقتی دلت بخواد بنویسی ولی سوژه ای واسه نوشتن نداشته باشی خیلی عذاب آوره. انگار از اون دنیایی که دوستش داری، دنیایی که خودت خلقش میکنی، انداختنت بیرون. گاهی انقدر درگیر روزمرگی ها میشی که یادت میره یه نگاهی به دور و برت کنی و ببینی چیز جدیدی تو این دنبای اطرافت دیده میشه که ارزش نوشتن داشته باشه؟ هر چیزی مثل یه آدم، یه تبلیغ دیواری، یه خیابون یا ...
بعضی اوقات انقدر توی دنیا و درگیری هاش غرق میشی که بارها از یک خیابون میگذری اما مغازه بزرگ و جدیدی که باز شده رو نمیبینی یا تبلیغ سردر سینما که داره یه فیلم جدید رو نشون میده، چه برسه به اینکه وقت بذاری و بری سینما فیلم ببینی!!!
بدترین زمان هم اون زمانی هستش که همه اش با ماشین خودت این طرف و اون طرف بری. اونقدر حواست به رانندگیته که اصلا نمیتونی چشم بگردونی و دور و برت رو نگاه کنی. اما وقتی بعد از مدت ها سوار اتوبوس میشی،‌هدفون هات رو تو گوشت میذاری و آهنگ مورد علاقه ات رو پخش میکنی، بعد با خیال راهت به دور و برت نگاه میندازی، تازه انگار برت گردوندن تو همون دنیایی که بهش تعلق داری. دنیایی که خودت خلق میکنی!!!




نوع مطلب :
برچسب ها : نوشتن، سوژه، دنیای نویسندگی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1391 :: نویسنده : امیرحسین




یلدا ...
دخترک سیه موی سال
شاد و خندان از راه رسید و با خود سفره ای از برکت آورد...
سفره ای از مهر و صفا ...
دوستی و محبت ...
رحمت و برکت ...
عشق و علاقه ...
راز و نیاز با دوست ...

و تو ای دوست من
بر بلندای این موی سیه
به دنبال پرتوهای زرافشان ناهید باش ...
تا که ره پیدا کنی از بیراهه
و بدانجا رسی که در خلوت دوست
رقصی کنی شادمانه و بی پایان


91/9/30 ساعت 23:59





نوع مطلب : اجتماعی، روزانه، 
برچسب ها : یلدا، ناهید، مهرورزی، بلندترین شب سال،
لینک های مرتبط :


بالاخره روز خاص سال 2012 میلادی هم از راه رسید. ثانیه و دقیقه و ساعت خاصش هم رد شد. حالا که چی؟!
دو سه روز بود توی اینترنت کلی از این روز خاص و ساعت 12:12:12 حرف زده میشد. خیلی هایی که ادعای ضدخرافه پرستی داشتن و همه چیز(مخصوصا اعتقادات دینی) رو خرافه میدونستن این بار حرف از لحظه ای خاص میزدن که آرزوهای همه توش برآورده میشه و کلی حرف های بی معنی دیگه که معلوم نبود از کجا نشات گرفتن!!
اون دقیقه و لحظه خاص هم گذشت و خیلی ها از جمله خود من اینقدر درگیر مشکلات روزمره خودشون بودن که حتی یادشون نبود که لحظه خاص سال داره میگذره. برای من که این ثانیه با ثانیه های دیگه و این دقیقه با دقیقه های دیگه هیچ فرقی نداشت. ساعتش هم فرقی با بقیه ساعت ها نداشت. حتی امروز هم مثل بقیه روزهاست. حالا باید منتظر بمونیم تا دوستان عزیز برای 9 روز آینده طوفانی از حرفای بی دلیل و سند و مدرک و کاملا مضحک رو برای روز به قول خودشون پایان دنیا!!!! به پا کنن.
فکر کنم اون روز خیلی خاص (21 دسامبر) هم مثل امروز و خیلی روزهای دیگه اکثر آدم های این کره خاکی حتی یادشون نباشه که تو چه روزی قرار دارن. روزی که بیش از یکسال هست روش مانورهای گوناگون داده میشه. منتظر میمونیم و رصد میکنیم احوال مردمان رو در روز مثلا پایانی دنیا!!!!




نوع مطلب : روزانه، اجتماعی، 
برچسب ها : 12، دوازده، 12:12، 12/12،
لینک های مرتبط :
شنبه 18 آذر 1391 :: نویسنده : امیرحسین
تو این چند وقت خیلی سعی کردم که بیشتر و بهتر بنویسم اما انگار که چشمه افکاری که برای نوشتن ازشون استفاده میکردم خشک شده. هر چقدر که تلاش میکنم تا سوژه ای در حد و اندازه مناسب برای نوشتن پیدا کنم کمتر چیزی به ذهنم خطور میکنه.
وقتی قلم به دست میگیرم انگار تنها چیزی که میتونم با اون قلم بنویسم مطالب درسی که استاد داره میگه یا بدتر از اون فقط تاریخ و شماره صفحه جزوه و از این دست چیزهاس. دلم میخواد یه مدت وقت داشته باشم که بشینم و فکر کنم. به ذهنم آزادی بدم تا به هر جایی که دوست داره پر بکشه و سوژه های مناسب و مورد علاقه من رو برام پیدا کنه اما افسوس که این روزها کمترین چیزی که دارم وقت برای آزاد گذاشتن فکرمه. نه اینکه سرم شلوغ باشه یا اینکه خیلی درگیر درس باشم اما درگیری های روزمره زیادتر از گذشته شدن به طوریکه دیگه نمیتونم ذهنم رو از اونها خارج کنم و بهش اجازه بدم تا هرجور دلش میخواد باشه نه اونطور که شرایط ایجاب میکنه.
با این حال وقتی که قلم به دست میشم و شروع به نوشتن میکنم احساس میکنم که ذهنم راه رهایی رو در پیش گرفته و داره اونطور رفتار میکنه که ازش انتظار دارم. وقتی مینویسم احساس آرامش میکنم و حس میکنم که فشار زیادی از روی مغزم برداشته شده. کاش بتونم بیشتر بنویسم




نوع مطلب : روزانه، اجتماعی، 
برچسب ها : نوشتن،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : امیرحسین




نمی دونم چه حسابیه که عصر عاشوراها اینقدر دلگیر و غمناکن. عصر عاشورا که میشه سینه آدم سنگینی میکنه حتی بدتر از غروب جمعه ها!!! انگار همه غم های عالم جمع میشن و تو سینه آدم ریخته میشن. شاید کمی از مصیبت اون لحظات کربلاست که میاد و تو وجود ما قرار میگیره. نمی دونم شاید یه ذره از غم بچه ها امام حسین (ع) رو آدم حس میکنه. شاید ...
تنها چیزی که میدونم اینه که هیچی نمیتونه این درد رو تسکین بده جز گریه ...




نوع مطلب : اجتماعی، روزانه، 
برچسب ها : عاشورا، امام حسین (ع)، کربلا،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : امیرحسین
برداشت اول

ساعت 9 شب بود. وارد اورژانس جدید بیمارستان شدم و لنگ لنگان خودم رو به صندلی ها رسوندم. هم خیلی خسته بودم هم زانوم دردش بیشتر شده بود. منتظر محمود شدم تا برسه و کمکم کنه. چند دقیقه ای که گذشت و نفسی تازه کردم بلند شدم از اطلاعات پرسیدم که دکتر اورتوپد هم دارن یا نه که اون آقا جواب داد دارن. باز دوباره روی صندلی ها نشستم تا وقتی که محمود اومد.

برداشت دوم

بعد از اومدن محمود رفتیم برای تشکیل پرونده. چند دقیقه ای جلوی اتاقی شبیه باجه بانک که روی شیشه اش نوشته شده بود تشکیل پرونده معطل شدیم تا کارهای نفر قبلی انجام بشه. وقتی مدارکم رو به مسئولش دادم گفت خب با اینا چکار کنم؟ گفتم پرونده تشکیل بده دیگه! گفت باید بری تریاژ برای تشکیل پرونده!!! حالا فلسفه اینکه چرا پرونده تو جایی که اسمش تشکیل پرونده بود، تشکیل نمیشد رو اصلا نفهمیدم. خلاصه بعد از تشکیل پرونده رفتم تو اتاق معاینه! دو تا خانم اونجا بودن! یه دکتر که داشت با گوشی حرف میزد و یکی دیگه که فکر کنم دانشجو بود و داشت دوره میدید. معاینه که چه عرض کنم، احوالپرسی 5 دقیقه طول کشید و ساعت 9:30 تو بخش تصویر برداری بودیم برای عکس گرفتن از زانو!

برداشت سوم

ساعت 10:10 یعد از کلی وقت تلف شدن توی راهروهای بخش تصویر برداری تازه فهمیدیم که کجا باید بریم. وارد اتاق که شدم مسئولش اومد و گفت:
- پات چی شده؟
- تو فوتبال زانوم جابجا شده!
- کی؟
- دیشب
- چرا صبح نیومدی؟
- صبح درد نداشت الان درد گرفته
- من معمولا مریض هایی مثل شما رو می فرستم ساعت 7 صبح بیان چون دیر اومدن!!!! چرا صبح نیومدی؟
(حس کردم توی بازداشتگاهم و داره ازم بازجویی میکنه)
- خب درد نداشت پام که بیام. الان درد میکنه
- به هر حال من باید شما رو بفرستم صبح بیای تا بفهمی که باید زود بیای!!!
- حالا شما این عکس ما رو بگیر این دفعه
- داری تهدید میکنی یا خواهش؟
خلاصه بعد از کلی سر و کله زدن با آدم احمق، بی شعور و مغروری مثل اون آقا عکس رو گرفت ( بماند که وقتی میخواست عکس آخر رو بگیره بلایی سرم پام آورد که اگه تا اون لحظه چیزیش نشده بود، مطمئنا اون موقع داغون شد)

برداشت چهارم

عکس رو بردم اتاق معاینه و خانم های دکتر!!! عکس رو نگاه کردن و گفتن:
- آقا استخون زانوت نشکسته (خسته نشی خانم دکتر! خودم این رو می دونستم) اما تو زانو کلی چیزای دیگه هست مثل رباط و اینا که ما نمی دونیم اونا چی شدن (واقعا داری زحمت میکشی!!! الان من یه ساعته اینجا وقت تلف کردم که شما دو تا مثلا دکتر بفهمین که استخونم نشکسته؟!)
- خب حالا باید چکار کنم؟
- هیچی اگه میخوای برات بنویسیم بستری موقت بشی تا استاد ببینه!!!
- باشه بنویسین (ای کاش میگفتم ننویسین!! بیخودی 3 ساعت دیگه اونجا وقتم تلف شد)

خلاصه نوشتن و دوباره ما رو فرستادن تو تریاژ!!! اونجا هم باز 30 دقیقه معطل کرد تا بهمون گفت باید 1 ساعت دیگه هم بمونین که نوبتتون بشه!!!!

برداشت پایانی

بعد از کلی وقت تلف کردن الکی، مثلا بستری شدیم (بستری شدن تو اورژانس عبارت است از یه تخت که گوشه راهرو هست و تو باید روش دراز بکشی! کلا معنی دیگه ای نداره! بعد هم باید امیدوار باشی که دکترها همینطوری که دارن اونجا واسه خودشون چرخ میزنن، دلشون به حالت بسوزه و یه نگاهی هم به پرونده تو بندازن)
یه خانم دکتری بالاخره دلش سوخت اومد پرونده ما رو نگاه کنه که آخر فهمیدیم اونم با قبلیا فرقی نداشت چون اونم گفت که هیچی نفهمیده!!!!
در نهایت بعد 4 ساعت تلاش بی وقفه کادر پزشکی اورژانس بیمارستان من و محمود کلی از اطلاعاتی که قبلا داشتیم و می دونستیم برامون مرور شد!!! جا داره از همگی کادر مجرب اونجا تشکر کنم!!! در انتها تنها چیزی که فهمیدم این بود: «هیچ وقت دیگه به اورژانس اون بیمارستان سر نزنم!!!!!»




نوع مطلب : روزانه، 
برچسب ها : اورژانس،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Design : LearningBet