تبلیغات
سیاه مشق های من - وقایع اتفاقیه
 
سیاه مشق های من
قلم بر صفحه میسایم تا که جان گیرند سیاه مشق های من!!!
درباره وبلاگ


سلام. عرض ادب و خوشامد خدمت شما دوست عزیزی که لطف کردید و به وبلاگ بنده سر زدید. امیدوارم که مطالب مورد توجه شما قرار گرفته باشن. خوشحال میشم با نظرات سازنده و راهنمایی های خوب خودتون من رو در نوشتن مطالب بهتر و مفید تر یاری کنید.
یا حق

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
دوشنبه 23 خرداد 1390 :: نویسنده : امیرحسین
اول از همه کسایی که قراره مطلب رو بخونن عذر می خوام چون سوژه ها زیاد بودن و مجبور شدم زیاد بنویسم. تازه کلی سوژه رو هم که لطفی نداشتن حذف کردم. خیلی ممنون که با صبر و شکیبایی مطلب رو می خونین.

نمای اول

وارد اداره بیمه خدمات درمانی شدم. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. اونجا که هیچ وقت جای سوزن انداختن نبود، امروز با اینکه من دیرتر از همیشه رفته بودم، خیلی خلوت و تر و تمیز بود. همه چیز سر جای خودش بود. دستگاه نوبت دهی سالم بود. کارمندا خندون بودن. ارباب رجوع منتظر نوبتشون نشسته بودن. رفتم یه نوبت گرفتم؛ وقتی که نوبتم رو دستگاه خوند و نشستم روی صندلی روبروی کارمند هنوز توی شوک بودم که اینجا چرا اینقدر ساکت و آرومه. هربار که می رفتم کلی داد و بیداد می شنیدم و با اعصاب داغون برمی گشتم خونه. خلاصه مدارک رو گذاشتم جلوی کارمند و گفتم می خوام تمدیدشون کنم. با لبخند جواب داد بیمه هزار تومنی می خوای یا 49 هزار تومنی؟! گفتم این دیگه چه مدل بیمه ایه؟! گفت هیچ فرقی با هم ندارن. گفتم پس چرا یکیش هزار تومنه یکیش 49 هزار تومن؟ گفت هیچی این نامه رو بهت می دم برو کمیته امداد؛ اونجا واسه همه امضا می زنن. فردا بیار نامه رو، به جای 49 هزار تومن، هزار تومن بده!!!!! گفتم خب بده نامه رو!!! (کی بدش میاد به جای 49 هزار تومن، هزار تومن بده و همون امکانات رو هم داشته باشه؟)



نمای دوم

توی بیمارستان فارابی نشسته بودیم تا نوبت ویزیت بابام بشه. یه پیرمرد شهرستانی اومده بود. بنده خدا خیلی ساده بود. بهش کلی کار گفته بودن انجام بده. هیچ کدوم رو نفهمیده بود باز اومده بود خونه اول. هی پا می شد بره تو، اون کارمند بیمارستان که ورود بیمارا رو چک می کرد می آورد می نشوندش و می گفت: بابا جان صبر کن هنوز نوبتت نشده! وقتی نوبتت شد بهت می گم برو تو. (الان یادم افتاد شبیه کی بود پیرمرده!!! شبیه اونی که توی فیلم جدایی نادر از سیمینه) دکتر که اومد برگه طرف رو دید. گفت این کارایی که گفته بودم رو که انجام نداده!! اینطوری که نمی تونم ویزیتش کنم. اون پیرمرده هم هی می گفت به خدا 40 روزه دارم می رم و میام. خلاصه با هزار تا مکافات بهش حالی کردن که باید یه سری چیزا رو آماده کنه تا بتونن ویزیتش کنن. پیش خودم فکر کردم توی این دنیای پر از دوز و کلک و دغل بازی و ریاکاری، یکی از معدود جاهایی که هنوز توش آدم های ساده رفت و آمد دارن، همین بیمارستان های دولتی هستش. امروز کلی نمونه هاش رو دیدم که واقعا انگار به دنیایی که من می شناسم تعلق نداشتن.



نمای سوم

توی سالن بیمارستان نشسته بودم. بابام رو فرستاده بودن اکوی چشم بگیره برای عمل. همینطور که حواسم به جزوه درسیم پرت بود یهو سر و صدایی از توی بخش قرنیه بلند شد و داد و بیداد راه افتاد. عکس العمل مردم خیلی جالب بود. اونهایی که این طرف دیوار (طرفی که من بودم) نشسته بودن و سرشون به کار خودشون بود (مخصوصا آقایون) به سرعت خیز برداشتن به سمت در بخش قرنیه که ببینن چی شده. اونهایی هم کارشون تو بخش قرنیه بود از در می اومدن بیرون و انگار نه انگار که کنارشون دعوا شده، هرکی سراغ یه جا رو می گرفت. یکی می پرسید صندوق کدوم طرفه؟ یکی می گفت آزمایشگاه کجاست؟ خلاصه دعوا هم ختم به خیر شد و با حضور حراست به روبوسی کشیده شد!!!!!

نمای چهارم

وارد کمیته امداد شدم و رفتم اتاقی که نامه های بیمه رو می گرفت. ساعت 1 بعد از ظهر بود. وقتی رسیدم دیدم مدارک لازم رو نوشته و من هم یکی دو تاش رو ندارم. به مسئولش گفتم وضعیتم این طوریه. گفت اگه تا یک و نیم برمی گردی برو مدارکت رو بیار. منم که خونمون خیلی دور نبود پریدم سر خیابون و یه موتوری گرفتم به سمت خونه. تا رفتیم و برگشتیم ساعت یک و بیست دقیقه بود. رفتم تو اتاق دیدم طرف نیست. گفتم پس کجاست این آقا؟ گفتن رفته نماز! منم سریع رفتم کپی هایی که لازم بود رو تهیه کردم و اومدم تو صف نشستم. بالاخره آقا ساعت یک و چهل دقیقه تشریف فرما شدن. می خواستم بهش بگم مرد حسابی تو که می خواستی بری نماز می گفتی منم چهار هزار تومن بی زبون رو نمی دادم به موتوری که برم خونه و بیام. خلاصه چیزی نگفتم چون می ترسیدم کارم رو راه نندازه و بیمه بابام واسه پس فردا که عمل داره آماده نشه.
اما در کل خیلی عجیب بود که واسه هرکسی که می اومد، نامه امضا می کردن و طرف می رفت واسه گرفتن بیمه هزار تومنی!!! حالا قضیه چیه و آیا قرار بیمه کلا ارزون و یا حتی مجانی بشه، خدا عالمه!!!!

خیلی ممنون که تا آخر مطلب رو خوندین. از همه شما التماس دعای خیر برای پدرم دارم که پس فردا عمل داره. منتظر نظرات قشنگتون هم هستم.

یا حق





نوع مطلب : روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 خرداد 1390 12:21 ق.ظ
پشت تلفن جوری گفتی وبلاگو ببین که داشتم میمردم از کنجکاوی.در مورد بیمه که واقعاً چیز عجیبی نبود.فقط کافیه مسیرمون به این اماکن و ادارات دولتی و خصوصی بیفته تا بفهمیم اوضاع کلی کشور از چه قراره!!!
در مورد بابات هم اصلاً نگران نباش چون حتماً هممون(بچه های دانشگاه-گروه ACH BAND) براش دعا میکنیم.
انشااله که هرچه زودتر حالش خوب میشه.
در ضمن کاری چیزی داشتی خبرم کن.تعارف نکن...
امیرحسین اتفاقا اداره بیمه ای که گفتم خیلی عجیب بود که اینقدر سر و سامون گرفته!!!!
واقعا اونجایی که من دیده بودم واسه خودش جنگلی بود. خیلی ممنون از اینکه دعاتون پشت سرمه. مخصوصا بچه های گروه ACH Band!!!!!
اگه کاری بود حتما می گم. ممنون
دوشنبه 23 خرداد 1390 06:31 ب.ظ
خیلی باحال بود. یاد آرمانشهر افتادم.
ایشالله بابات هم خیلی زود حالش خوب بشه.
امیرحسین خیلی ممنون. آره مخصوصا اداره بیمه آرمانشهر بود امروز
دوشنبه 23 خرداد 1390 06:30 ب.ظ
سلام
انشااله که پدرت عمل می کنه و روز به روز بهتر میشه.
در مورد بیمه هم بعد از خوندنش هنگ کردم.فقط افسوس خوردم.چراشم نمی دونم.
امیرحسین خیلی ممنون.
من خودم اونجا هنگ بودم. افسوس؟ برای چی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Design : LearningBet