تبلیغات
سیاه مشق های من - یه خاطره از دیروز
 
سیاه مشق های من
قلم بر صفحه میسایم تا که جان گیرند سیاه مشق های من!!!
درباره وبلاگ


سلام. عرض ادب و خوشامد خدمت شما دوست عزیزی که لطف کردید و به وبلاگ بنده سر زدید. امیدوارم که مطالب مورد توجه شما قرار گرفته باشن. خوشحال میشم با نظرات سازنده و راهنمایی های خوب خودتون من رو در نوشتن مطالب بهتر و مفید تر یاری کنید.
یا حق

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
چهارشنبه 25 خرداد 1390 :: نویسنده : امیرحسین
امروز دومین امتحانمون رو دادیم. تو راه برگشت داشتیم با ایمان حرف می زدیم که یهو یاد یه خاطره افتادم که هر وقت خودم بهش فکر می کنم، کلی می خندم به اتفاق اونروز؛ خواستم برای ایمان تعریف کنم. بعد بهش گفتم اینجا می نویسمش و می تونه بیاد بخونه. راستی از همه کسایی که واسه بابام دعا کردن ممنون. خدا رو شکر عمل خوبی پشت سر گذاشت.
و اما اصل خاطره:

صبح روز شهادت حضرت فاطمه (س) تو خونه نشسته بودم و اصلا حوصله اینو نداشتم که جایی برم چه برای کار خونه چه برای شرکت تو عزاداری. مامانم که صبح رفته بود مراسم اومد خونه و گفت امیر نمی خوای بری مراسم؟ گفتم نه. گفت برو حیفه این روز رو از دست بدی. زشته که یه دهه از ایام فاطمیه گذشته و تو نرفتی عزاداری. خلاصه کلی نصیحتم کرد و راهیم کرد. ساعت حدود 10-11 بود. رفتم تو خیابون دیدم یا مراسمات تموم شده یا هنوز شروع نشده. همین طور قدم زنان رفتم تا رسیدم پارک شهر. گفتم خب ما که مراسمی ندیدیم حداقل برم یکم اینجا بشینم بلکه حال و هوام عوض بشه.
رفتم توی پارک و نشستم روی یه نیمکت. توی حال و هوای خودم بودم. نمی دونم چقدر گذشته بود که یهو یه آقایی اومد بالای سرم وایساد. رو کردم بهش و نگاهش کردم.
گفت: «گیر آوردی؟» من قیافم اینطوری شد
گفتم: «بله؟»
- پیدا کردی؟
- چی رو؟
- دیروز غروب دنبالش می گشتی!!!!
- آقا اشتباه گرفتی
- نه مطمئنم خودت بودی
- آقا می گم اشتباه گرفتی. من دیروز اینجا نبودم
یه پونصد تومنی درب و داغون از جیبش در آورد و گرفت طرف من!!!!
گفتم: «این چیه؟»

- بگیر برو کارت رو راه بنداز
- آقا برو پی کارت می گم اشتباه گرفتی

- ایرادی نداره برو کارت رو راه بنداز
- آقا می گم برو اعصاب منو خرد نکن

دیگه می خواستم بلند شم یقه اش رو بگیرم و حسابش رو کف دستش بذارم. خیلی کفری شده بودم. خلاصه پونصد تومنی رو پسش دادم و رفت.
بعدش کلی خندیدم. نمی دونم یارو فکر کرده بود من معتادم، گدام، چی ام؟ آخه هرچی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که قیافه و لباسم اصلا به گدا و معتاد نمی خورد. خلاصه یه 15 دقیقه ای داشتم می خندیدم و هرکی رد می شد می گفت این بنده خدا هم روز شهادتی حالش خوب نیست زده به سرش!!!!
حالا نمی دونم واقعا یارو پیش خودش چی فکر کرده بود. بعدش فکر کردم خوب شد پارک خلوته و کسی ندید وگرنه فکر می کردن من مواد فروشی چیزی هستم و کار به پلیس می کشید




نوع مطلب : روزانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 تیر 1390 12:41 ب.ظ

عجب خاطره ی باحالی بود خدا وکیلی
کلی خندیدم
بقول یکی از دوستان پایینه این شکلکات خیلی متنو جال کرده بود
جالب بود درکل
امیرحسین خیلی ممنون قابل شما رو نداشت
جمعه 27 خرداد 1390 03:21 ب.ظ
سلام.
خوشحالم که حال پدرت بهتر شد.
جالب بود.این یه مدلش رو ندیده بودیم دیگه.کاش من و بچه ها هم اون موقع اونجا بودیم.خودت تصور کن چی می شد!!؟؟
امیرحسین سلام. ممنون
خدا رو شکر که نبودید وگرنه آبرو برام نمی ذاشتید که!!!!!! شوخی کردم.
کلی می خندیدیم
پنجشنبه 26 خرداد 1390 12:42 ب.ظ
خوشحالم پدرتون حاشون بهتر شده...
امیرحسین خیلی ممنون حسین جان
چهارشنبه 25 خرداد 1390 11:16 ب.ظ
این بود بمب خندت؟؟؟
ولی خودمونیم بیشتر از متن، کلی با این شکلکها که گذاشته بودی حال کردم.
خیلی باحال بود.
روحت شاد ........
امیرحسین من گفتم بمب خنده اس؟
باید حس بگیری تا بفهمی.
قربونت
چهارشنبه 25 خرداد 1390 10:01 ب.ظ
عجب!!!!!!!!!!
چقدر سریع تموم شد.
امیرحسین چی؟ متن یا خود اتفاق؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Design : LearningBet