تبلیغات
سیاه مشق های من - اورژانس
 
سیاه مشق های من
قلم بر صفحه میسایم تا که جان گیرند سیاه مشق های من!!!
درباره وبلاگ


سلام. عرض ادب و خوشامد خدمت شما دوست عزیزی که لطف کردید و به وبلاگ بنده سر زدید. امیدوارم که مطالب مورد توجه شما قرار گرفته باشن. خوشحال میشم با نظرات سازنده و راهنمایی های خوب خودتون من رو در نوشتن مطالب بهتر و مفید تر یاری کنید.
یا حق

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : امیرحسین
برداشت اول

ساعت 9 شب بود. وارد اورژانس جدید بیمارستان شدم و لنگ لنگان خودم رو به صندلی ها رسوندم. هم خیلی خسته بودم هم زانوم دردش بیشتر شده بود. منتظر محمود شدم تا برسه و کمکم کنه. چند دقیقه ای که گذشت و نفسی تازه کردم بلند شدم از اطلاعات پرسیدم که دکتر اورتوپد هم دارن یا نه که اون آقا جواب داد دارن. باز دوباره روی صندلی ها نشستم تا وقتی که محمود اومد.

برداشت دوم

بعد از اومدن محمود رفتیم برای تشکیل پرونده. چند دقیقه ای جلوی اتاقی شبیه باجه بانک که روی شیشه اش نوشته شده بود تشکیل پرونده معطل شدیم تا کارهای نفر قبلی انجام بشه. وقتی مدارکم رو به مسئولش دادم گفت خب با اینا چکار کنم؟ گفتم پرونده تشکیل بده دیگه! گفت باید بری تریاژ برای تشکیل پرونده!!! حالا فلسفه اینکه چرا پرونده تو جایی که اسمش تشکیل پرونده بود، تشکیل نمیشد رو اصلا نفهمیدم. خلاصه بعد از تشکیل پرونده رفتم تو اتاق معاینه! دو تا خانم اونجا بودن! یه دکتر که داشت با گوشی حرف میزد و یکی دیگه که فکر کنم دانشجو بود و داشت دوره میدید. معاینه که چه عرض کنم، احوالپرسی 5 دقیقه طول کشید و ساعت 9:30 تو بخش تصویر برداری بودیم برای عکس گرفتن از زانو!

برداشت سوم

ساعت 10:10 یعد از کلی وقت تلف شدن توی راهروهای بخش تصویر برداری تازه فهمیدیم که کجا باید بریم. وارد اتاق که شدم مسئولش اومد و گفت:
- پات چی شده؟
- تو فوتبال زانوم جابجا شده!
- کی؟
- دیشب
- چرا صبح نیومدی؟
- صبح درد نداشت الان درد گرفته
- من معمولا مریض هایی مثل شما رو می فرستم ساعت 7 صبح بیان چون دیر اومدن!!!! چرا صبح نیومدی؟
(حس کردم توی بازداشتگاهم و داره ازم بازجویی میکنه)
- خب درد نداشت پام که بیام. الان درد میکنه
- به هر حال من باید شما رو بفرستم صبح بیای تا بفهمی که باید زود بیای!!!
- حالا شما این عکس ما رو بگیر این دفعه
- داری تهدید میکنی یا خواهش؟
خلاصه بعد از کلی سر و کله زدن با آدم احمق، بی شعور و مغروری مثل اون آقا عکس رو گرفت ( بماند که وقتی میخواست عکس آخر رو بگیره بلایی سرم پام آورد که اگه تا اون لحظه چیزیش نشده بود، مطمئنا اون موقع داغون شد)

برداشت چهارم

عکس رو بردم اتاق معاینه و خانم های دکتر!!! عکس رو نگاه کردن و گفتن:
- آقا استخون زانوت نشکسته (خسته نشی خانم دکتر! خودم این رو می دونستم) اما تو زانو کلی چیزای دیگه هست مثل رباط و اینا که ما نمی دونیم اونا چی شدن (واقعا داری زحمت میکشی!!! الان من یه ساعته اینجا وقت تلف کردم که شما دو تا مثلا دکتر بفهمین که استخونم نشکسته؟!)
- خب حالا باید چکار کنم؟
- هیچی اگه میخوای برات بنویسیم بستری موقت بشی تا استاد ببینه!!!
- باشه بنویسین (ای کاش میگفتم ننویسین!! بیخودی 3 ساعت دیگه اونجا وقتم تلف شد)

خلاصه نوشتن و دوباره ما رو فرستادن تو تریاژ!!! اونجا هم باز 30 دقیقه معطل کرد تا بهمون گفت باید 1 ساعت دیگه هم بمونین که نوبتتون بشه!!!!

برداشت پایانی

بعد از کلی وقت تلف کردن الکی، مثلا بستری شدیم (بستری شدن تو اورژانس عبارت است از یه تخت که گوشه راهرو هست و تو باید روش دراز بکشی! کلا معنی دیگه ای نداره! بعد هم باید امیدوار باشی که دکترها همینطوری که دارن اونجا واسه خودشون چرخ میزنن، دلشون به حالت بسوزه و یه نگاهی هم به پرونده تو بندازن)
یه خانم دکتری بالاخره دلش سوخت اومد پرونده ما رو نگاه کنه که آخر فهمیدیم اونم با قبلیا فرقی نداشت چون اونم گفت که هیچی نفهمیده!!!!
در نهایت بعد 4 ساعت تلاش بی وقفه کادر پزشکی اورژانس بیمارستان من و محمود کلی از اطلاعاتی که قبلا داشتیم و می دونستیم برامون مرور شد!!! جا داره از همگی کادر مجرب اونجا تشکر کنم!!! در انتها تنها چیزی که فهمیدم این بود: «هیچ وقت دیگه به اورژانس اون بیمارستان سر نزنم!!!!!»




نوع مطلب : روزانه، 
برچسب ها : اورژانس،
لینک های مرتبط :
شنبه 30 شهریور 1392 05:33 ق.ظ
میگم ی سر بیا اینجا شایـد بـه دردت خـورد ;)

تو گوگل بزن "کپی پیست کن"

بعد بیا کپی پیست کن :)))




امیرحسین اگر فرصت شد حتما سر میزنم
سه شنبه 16 آبان 1391 06:56 ب.ظ
راستی امیدوارم تو کنکور کارشناسی ارشد موفق باشید و یه روز شما استاد دانشگاه شریف بشید.
امیرحسین خیلی ممنون و متشکرم. امیدوارم شما هم در همه جنبه های زندگی موفق باشید
سه شنبه 16 آبان 1391 06:51 ب.ظ
آقای امیر حسین دولتی مهندس متالوژی سلام الان پاتون خوبه شنیده بودم پاتون داغون شده اما فکر نمیکردم بابتش این قدر تو اورژانس الاف شده باشید!
و خدمت آریانا بگم ایشون خودشون تو شریف کار میکنن نه پدر محترمشون.
امیرحسین سلام "یه مخاطب" محترم و عزیز
بله ممنونم. خدا رو شکر بهترم. فعلا دارم دوران نقاهت رو میگذرونم.
منظور از ایشون کیه؟
شنبه 22 مهر 1391 02:35 ب.ظ
سلام خوبی؟
من توی فیسبوکت بلاگتو پیدا کردم یه سوال شخصی دارم بابای تو از اساتید دانشکده مهندسی مواده شریف نیست احبانا؟؟؟؟
امیرحسین سلام. ببخشید که با تاخیر جواب میدم. متاسفانه مدتی اصلا دسترسی به اینترنت نداشتم. توی وبلاگ نظر گذاشته بودید که پدر من استاد دانشکده مواد شریف هست یا نه؟!
دکتر دولتی دانشگاه شریف عموی بنده است.
خیلی ممنون که به وبلاگ سر زدین و نظر دادین.
باز هم منتظر نظراتتون تو وبلاگ هستم. اگر سوال دیگه ای هم داشتین از طریق همین آدرس ایمیل در خدمتتون هستم.
موفق باشید
جمعه 13 مرداد 1391 09:48 ب.ظ
کدوم بیمارستان رفتی؟

در جهت تبلیغ بد!


رمزی بگو که برات شر نشه- فقط بگو بدونم :)))
امیرحسین رمزی چیه؟ مجتمع بیمارستانی امام خمینی!!!
چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:54 ب.ظ
متشکرم دوست من.
پست خوبی بود.
ممنون
فعلا تا بعد...
دوشنبه 26 تیر 1391 03:03 ب.ظ
عیب نداره بعدا میریم اورژانس رو میاریم پایین
امیرحسین فعلا که اونا ما رو آوردن پایین با این زانوی درب و داغون! :))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Design : LearningBet