تبلیغات
سیاه مشق های من - ناظر
 
سیاه مشق های من
قلم بر صفحه میسایم تا که جان گیرند سیاه مشق های من!!!
درباره وبلاگ


سلام. عرض ادب و خوشامد خدمت شما دوست عزیزی که لطف کردید و به وبلاگ بنده سر زدید. امیدوارم که مطالب مورد توجه شما قرار گرفته باشن. خوشحال میشم با نظرات سازنده و راهنمایی های خوب خودتون من رو در نوشتن مطالب بهتر و مفید تر یاری کنید.
یا حق

مدیر وبلاگ : امیرحسین
نویسندگان
شنبه 2 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : امیرحسین

حتما همه شما تا حالا سوار مترو یا اتوبوس شدید. دفعه بعدی که سوار یکی از این وسایل نقلیه شدید تجربه امروز من رو انجام بدید. برای چند دقیقه از جلد و افکار خودتون بیرون بیایید و فقط به عنوان ناظر به اطراف خودتون نگاه کنید. نتیجه این کار، تجربه ای می شود برای شما که شاید مثل من برای خیلی ها نو و تاثیرگذار باشد.

تو مترو نشسته بودم. موزیک ملایمی از بلندگوها در حال پخش شدن بود. من هم همینطور بی توجه داشتم اطرافم رو نگاه می کردم. اول حواسم به روزنامه آقایی که کنارم نشسته بود، پرت شد و چند تا تیترش رو خوندم. بعد دوباره حواسم پرت شد و اصلا نمی دونستم به چی فکر می کنم! فقط اطراف رو نگاه می کردم که توجهم به موضوعی جلب شد. موضوع این بود که واقعا این همه آدمی که الان اینجا نشستن هر کدوم تو چه فکری هستن و دارن چکار می کنن؟

اطراف رو نگاه کردم. روبروم 3 نفر نشسته بودن. یکی خواب بود و دو تای دیگه نگاهشون به سقف بود و تو فکر بودن. سمت چپ رو نگاه کردم. یه نفر داشت با موبایل بازی می کرد و آهنگ گوش میداد. یه نفر داشت درس می خوند. یه نفر عمیقا توی فکر بود. یه نفر داشت با گوشیش شماره می گرفت که با کسی صحبت کنه. یه نفر خواب خواب بود. چند نفر دیگه هم گنگ و نامفهوم بودن. معلوم بود که مثل چند لحظه قبل من اصلا افکار خاصی تو ذهنشون نیست و فقط دارن این طرف و اون طرف رو نگاه می کنن.

سمت راست رو نگاه کردم. دو نفر داشتن با هم صحبت می کردن. چند نفر دیگه هم مثل قبلی ها یا توی فکر بودن، یا خوابشون برده بود، یا اینکه به کاری مشغول بودن.

صدای موزیک قطع شد و بعد صدای جیغ مانند ممتدی که خبر از باز شدن درها می داد، به گوشم خورد. بعد از اون صدای زنی از بلندگوها اسم ایستگاه رو گفت. چند نفر پیاده شدن و چند نفر سوار! و من هنوز داشتم به رفتار مردم نگاه می کردم. سعی داشتم فکرشون رو بخونم. اما هرچی بیشتر تلاش می کردم، کمتر نتیجه ای میدیدم. همینطور مشغول بودم و رفتار و حرکات مردم رو زیر نظر داشتم. یکی گاهی اخم می کرد، یکی می خندید. یکی اصلا حواسش به دور و برش نبود. یکی همه اش داشت این طرف و اون طرف رو نگاه می کرد.

خلاصه هرکس به کاری مشغول بود و ذهنش درگیر فکری که من نمی تونستم بفهمم اون فکر چیه. قطار دوباره سرعتش رو کم کرد و ایستاد. باز موزیک قطع شد و صدای جیغ مانند به گوش رسید و بعد از اون صدای زنی اسم ایستگاه مقصد من رو خوند.

بلند شدم و از قطار خارج شدم. راهم از تمام آدم هایی که برای مدت کوتاهی در کنارشون بودم، جدا شده بود. حالا من داشتم به سمت دیگه ای می رفتم و اونها همه در کنار هم به سمت دیگه. و البته اکثر اون ها مسیرشون در جایی از هم جدا می شد. اما همه برای مدتی کوتاه در کنار هم و به یک سمت حرکت می کردن و هرکس در طول این مسیر مشغول انجام کاری و یا درگیر فکری بود.

نفس عمیقی کشیدم و به این فکر فرو رفتم که 7 میلیارد انسان تو جهان زندگی می کنه. 7 میلیارد جسم و تن، 7 میلیارد مغز و ذهن، 7 میلیارد روح، 7 میلیارد عقیده، 7 میلیارد سلیقه، 7 میلیارد تفکر و بالاخره 7 میلیارد هدف و 7 میلیارد مسیر برای رسیدن به هدف!!!! و من از درک حتی یکی از اون ها عاجز بودم. حالا تازه عظمت اون خدای بالاسری برام بیشتر و بیشتر روشن می شد که میگه من از آشکار و نهان شما آگاهم!

دیگه به خروجی ایستگاه رسیده بودم و وقتی وارد خیابون شدم، تازه دیدم که هر لحظه از زندگیم در کنار انسان هاییه که شاید هیچ کدوم رو نشناسم و درکی از عقاید و سلایق اون ها نداشته باشم، اما حتی فکر زندگی بدون حضور اونها برام محاله!!!!





نوع مطلب : اجتماعی، روزانه، 
برچسب ها : مترو،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 03:24 ب.ظ
ای بابا!!!!
سعی كن هیچوقت دنبال این نباشی كه بدونی چی تو ذهن آدما میگذره.
به قول یكی از دوستان:"بخواب دنیا خسیسه/واسه كمتر كسی خوب می نویسه/یكی لبهاش همیشه غرق خندست/یكی چشماش پر از اشك.
امیرحسین اینکه آدم نباید دنبال فهمیدن فکر دیگران باشه درست، اما این کاری که من گفتم یه تجربه جالبه!!! ضمنا آخر اون شعر اینه:
یکی چشماش همیشه خیس خیسه
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:42 ق.ظ
با افتخار دعوتی دوست عزیز...
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 08:41 ب.ظ
haghighat ine ke dargirihaie zendegi enghadr ziad shode ke kamtar kasi be doro varesh tavajoh mikone
امیرحسین آره موافقم. البته من میگم که خیلی از ما حتی تو مواقعی که باید هم به دور و برمون توجه خاصی نداریم. شاید از سر پرکاری و مشغله فکری، شاید هم بی تفاوتی. ممنون که سر زدی و نظر دادی سما خانوم!!!! ;)
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 10:30 ق.ظ
خیلی خووب...
امیر من هم گاهی خیلی فکر می کنم... به فکر کردن ها فکر می کنم...
بیشتر بنویس؛ اینجا
امیرحسین ممنون اما من موندم تو وسط دوره آموزشی سربازی چطوری اومدی اینترنت
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 03:09 ب.ظ
کلاه قرمزی رو خوب اومدی
امیرحسین خیلی ممنون. خب همونجا نظر میذاشتید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Design : LearningBet